X
تبلیغات
رایتل
زمان ثبت : یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389 در ساعت 16:22 ~ چاپ مطلب
نویسنده : Rmin
عنوان :

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...  ـ
آهای، آقا پسر! ـ

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!  ـ

آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی داریدـ

نظرات (4)
زمان ثبت : یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 16:25 [لینک نظر]
نویسنده : کورش تمدن
امتیاز : 0 0
سلام
جالب بود
واقعا با یک کار کوچیک چقدر میشه بنده خدا رو خوشحال کرد
زمان ثبت : سه‌شنبه 1 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 22:34 [لینک نظر]
نویسنده : افسانه
امتیاز : 0 0
ایییییییییییییییییییییییییییییی جانننننننننننننننننننننننننن قربونش بشم من
زمان ثبت : چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 19:30 [لینک نظر]
نویسنده : منتقد
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
ببخشید سایز پای پسره رو از کجا فهمیده بود ؟
زمان ثبت : یکشنبه 24 دی‌ماه سال 1391 ساعت 01:06 [لینک نظر]
نویسنده : ghafour
وب/وبلاگ :
امتیاز : 0 0
سایت خیلی خوبی . عالی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :

صفحات پاپ آپ popup window